مقاله ی دیدگاه های جمال زاده درباره زنان ایرانی

در این مقاله دیدگاه های جمال زاده درباره زنان ایرانی مورد بررسی قرار می گیرد. خواندن آن برای کسب اطلاعات در مورد جمال زاده خالی از لطف نیست و اطلاعاتی خوبی در آن درج شده است. اما بنده با بخش هایی از این مقاله موافق نیستم مثل بخش هایی راجب به پیشرفت های زنان ایرانی در دوره ی کنونی.

دیدگاه های جمال زاده درباره زنان ایرانی
محمد علی جمال زاده

 

مقدمه:

یکی از ارمغانهای آشنایی با فرهنگ و تمدن اروپایی در عصر بیداری و آستانة مشروطیت، طرح مسألة زنان به شیوة نوین آن بود که با لزوم تعلیم و تربیت نوین برای زن و مرد همزمانی داشت. بنابراین، حضور زنان در عرصة زندگی و پیرو آن، در میدان آثار ادبی به گونة جدید آن مطرح شد و زنان با امکان بیشتری توانستند هم موضوع آثار ادبی مردان قرار گیرند و هم خود به آفرینش آثاری دست بزنند. یکی از موضوعهای مهمی که در نخستین رمانهای اجتماعی بعد از مشروطه مطرح بود، مسألة زنان و شخصیتهای متعددی بود که هر کدام موضوعی از موضوعهای اجتماعی عصر خود را نشان می دادند و نویسنده می توانست با استفاده از این قهرمانان دیدگاه خاص خود را نشان بدهد.

در عرصة ادبیات داستانی، زنان موضوع داستانهای متعددی قرار گرفته اند؛ چه به عنوان قهرمان و ضد قهرمان و چه به عنوان اینکه مسایل و موضوعهای مربوط به دنیای آنان در داستانها انعکاس یافته است. با طرح مسأله، حقوق زنان و مسایل جانبی آن و از آن جمله، موضوع پر ابهام و اعتراض رفع حجاب و تأکید بر آزادیهای جنسی، چه از ناحیة رژیم پهلوی و چه از طرف متجددان و علاقه مندان به مناسبتهای فرهنگی غرب، پای زنان و موضوعهای خاص آنان به ادبیات داستانی باز شد. نیاز به حضور فعال زنان به عنوان نیمی از جمعیت کشور در عرصة زندگی اجتماعی در شکل مثبت آن، بر تحکیم حضور زنان در ادبیات داستانی تأکید داشت. آثار کسانی مثل هدایت، علوی، چوبک و حتی جمالزاده در این مرحله از تاریخ ادبیات فارسی جلوه ای دیگر از حضور زن را نشان می داد (یاحقی، ۱۳۷۹: ۵۱-۵۵).

بیشتر بخوانید

داستان و کاربرد بیله دیگ بیله چغندر

بیله دیگ بیله چغندر ، ضرب المثلی که هم اکنون کاربردی ندارد و امکان اینکه در زندگی روزمره آن را بشنوید خیلی کم است اما جمالزاده نام یکی از داستان هایش را بیله دیگ بیله چغندر گذاشته است و جالب است داستان به وجود امدن این ضرب المثل را بدانیم :

 

بیله دیگ بیله چغندر
دیگ مسی

 

دو مسافر، يکی تبريزی و يکی اصفهانی، در محاسن شهرهای خويش با يکديگر غلوها می‌کردند. تا آن که تبريزی گفت: در تبريز چغندرهايی به عمل می‌آيد به بزرگی کوه. بطوری که سنگ‌تراشان و کوه‌کنان با تيشه و کلنگ برای کندن آنها همت می‌کنند و آنها را قطعه قطعه کرده و به بازار برای فروش می‌فرستند! اصفهانی هم از غلو عقب نماند و گفت: در شهر ما هم ديگ‌هايی می‌سازند که مسگران در آن با اسب و قاطر از اين سويش به آن سويش می‌روند! تبريزی گفت: حرف بيهوده مزن که چنين چيزی محال است. تازه ديگ‌هايی به اين بزرگی به چه کار خواهد آمد؟ اصفهانی خنديد و گفت: برای پختن آن چغندرهايی که در شهر شما بدست می‌آيد! که چنان چغندرها، چنين ديگ‌هايی را می‌طلبد، که گفته اند: بله ديگ، بله چغندر!

 

و یک داستان دیگر راجب به وجود آمدن و کاربرد بیله دیگ بیله چغندر

بیله دیگ بیله چغندر
یک چغندر بزرگ!

 

روزی بود ، روزگاری بود . در یکی از روزها دو نفر که با هم هیچ دوستی و آشنایی نداشته با یکدیگر همسفر شدند راه بسیار طولانی بود . آنها به هم گفتند برای اینکه راه به نظرمان کوتاه بیاید . بهتر است با هم حرف بزنیم تا سر مان گرم شود . اوّلی گفت : بگو ببینیم اهل کجایی ؟ چرا به سفر می روی ؟ دومی با خودش گفت : این بابا که مرا نمی شناسد بهتر است چیزهایی ببافم و برای او تعریف کنم تا مرا آدم مهمی به حساب آورد و احترام بیشتری بگذارد . به او گفت : من اهل شهری هستم که زمین های آبادی دارد . کار من کشاورزی است و چغندر می کارم . در مزرعه من چغندر عجیب و غریبی بوجود آمده که کسی قدرت خرید آن را ندارد ؟ دومی گفت : چرا کسی نمی تواند آن را بخرد اول گفت : چون آن قدر بزرگ است که بیست نفر کارگر به کمک هم توانستند آن را از خاک بیرون بیاورند چغندر من از گنبد یک مسجد هم بزرگتر است حالا به سفر می روم تا برای چغندرم در شهری دیگر مشتری پیدا کنم . دومی می دانست چنین چغندری هرگز وجود ندارد اما دلش نمی خواست که به همسفرش بگوید تو دروغ می گویی . اما تصمیم گرفت چیزی بگوید که به همسفرش بفهماند دروغش را فهمیده تا او را خیلی نادان و ابله نداند . سپس اولی به دومی گفت : حالا تو بگو ببینیم چرا به سفر می روی و چکاره هستی ؟ دوّمی گفت : من صنعتگرم . کارم درست کردن دیگ و سینی و ظرف های مسی است اخیراً به کمک کارگران دیگ بسیار بزرگی ساخته ایم . این دیگ آنقدر بزرگ است که چهار تا مسجد با گنبدهای بزرگش را می توان در آن جای داد . من هم به سفر می روم که برای دیگ به آن بزرگی خریدار پیدا کنم . اولی فهمید که همسفرش دروغ چغندریش را فهمیده اما به روی او نیاورد و با اعتراض گفت : مرد حسابی ! این چه حرفی است که می زنی ؟ مرا نادان و ابله فرض کرده ای ؟ چرا دروغ می گویی ؟ دومی گفت : دروغم کجا بوده ؟ (بیله دیگ ، بیله چغندر) چنان چغندرهایی که در مزرعه ی تو روییده . به چنین دیگ هایی هم احتیاج دارد . اولی از خجالت لب فرو بست و دیگر چیزی نگفت .
از آن به بعد وقتی کسی حرف های نادرست بزند و به پاسخ نادرست دیگران اعتراضی کند می گویند بیله دیگ بیله چغندر

داستان پیرمرد دانا و پسرش

داستان پیرمرد دانا و پسرش

داستان پیرمرد دانا و پسرش
عکس از گاندولف به عنوان پیر دانای قصه ی ما

روزی، روزگاری مردی با پسر كوچكش در روستایی زندگی می‌كرد.

سالها گذشت، پسر به سن نوجوانی رسید و در هر كاری به پدرش كمك می‌كرد. روزی پدر به او گفت: «پسرم! می‌بینم كه خوب از عهده‌ی كارها بر می‌آیی. روزها پشت سر هم می‌گذرند، جوانها پیر می‌شوند و پیرها هم ضعیف و ناتوان، تو هم به زودی مردی خواهی شد و خانه و كاشانه و زن و فرزندی خواهی داشت. اما پدرت سه نصیحت به تو می‌كند؛ همیشه آنها را به یاد داشته باش! اول اینكه كاری كن كه در هر روستا، خانه‌ای داشته باشی، دوم آنكه هر روز چكمه‌ی نو بپوشی و سوم، طوری زندگی كن كه همه‌ی مردم به تو احترام بگذارند.» (۱)
پسر با تعجب پرسید: «نمی فهمم پدر! چه كار باید بكنم كه در هر روستا خانه‌ای داشته باشم؟! مگر می توانم هر روز چكمه‌ی نو بپوشم؟! و چطور باید زندگی كنم كه همه‌ی مردم به من احترام بگذارند؟»
پدر لبخندی زد و گفت: «نگران نباش! چندان هم سخت نیست. اول اینكه، اگر خواستی در هر روستا خانه‌ای داشته باشی، باید در آنجا دوستی صمیمی و وفادار برای خودت پیدا كنی. دوم اینكه از شب قبل چكمه‌هایت را خوب بشوی و تمیز كن تا هر روز چكمه‌های نو بپوشی و سوم، اگر هر روز قبل از همه، از خواب بیدار شوی و به سركار بروی، مردم به تو احترام خواهند گذاشت.»
سالها گذشت. پسر، همان‌طور كه پدر گفته بود صاحب خانه و كاشانه شد. او هیچ‌وقت نصیحت‌های پدر را از یاد نمی‌برد و زندگی‌اش به خوبی و خوشی می‌گذشت.
در آن سرزمین شاه مغروری حكومت می‌كرد. به فرمان او پیرمردهای ضعیف و از كارافتاده را به دست جلّاد می‌سپردند تا آنها را از بین ببرد.

 

داستان پیرمرد دانا و پسرش
شاه خیالی داستان ما

روزی رسید كه مرد روستایی قصه‌ی ما هم پیر شد. پسر او نمی‌توانست راضی شود كه پدرش را به دست جلّاد بسپارند. این بود كه زیر شیروانی خانه‌اش اتاق گرم و كوچكی درست كرد و پدرش را در آن اتاق مخفی كرد.
مدتی گذشت. روزی فرّاشان (۲) شاه به خانه‌ی پسر آمدند. پرسیدند: «پدرت كجاست؟»
پسر جواب داد: «نمی‌دانم، سه روز است كه از خانه رفته و هنوز برنگشته.»
فرّاشان همه جای خانه را گشتند. به هر گوشه‌ای سَرك كشیدند. انباری و كاهدان را زیر و رو كردند. اما اثری از پیرمرد نبود. از همسایه‌ها پرسیدند. آنها گفتند: «پیرمرد هفته‌ی پیش خانه بود. اما سه روز است كسی او را ندیده.»
فرّاشان گفتند: «وقتی پیرمرد برگشت به ما خبر دهید.»
چند روزی گذشت. فرّاشان دوباره برگشتند. اما پسر و همسایه‌ها با هم یكصدا گفتند: «پیرمرد از آن موقع كه رفته تا حالا برنگشته.»
پیرمرد روزها در اتاق كوچك می‌ماند. چیزهای مختلفی می‌ساخت و به خانواده‌اش كمك می‌كرد. اگر مشكلی پیش می‌آمد، او با راهنمایی‌های خود آن را حل می‌كرد.
پاییز از راه رسید. پیرمرد به پسرش گفت: «فكر می‌كنم تابستان امسال خشكسالی بشود. وقتی خواستی در بهار، ارزن و گندم بكاری، به پایین ده برو و در آنجایی كه زمینش گودتر و مرطوبتر است، كشت كن.»
پسر همین كار را كرد. در بهار بذرهای خود را در زمین‌های مرطوب روستا كاشت. مردم او را مسخره می‌كردند و می‌گفتند: «این پسر نادان چه كار می‌كند؟ از زمین‌های مرطوب كه محصولی به دست نمی‌آید.»
تابستان آن سال بسیار گرم و خشك بود. بارانی نبارید و آفتاب همه جا را سوزاند. موقع برداشت محصول فرا رسید. در زمین‌های پایین روستا، گندم‌ها به بلندی دیوار شده بودند. اما محصول همسایه‌ها، روی زمین‌های بلند ده، از بین رفته بود.
سال بعد، همه‌ی مردم در زمین‌های پایین روستا كشت كردند. اما پیرمرد به پسرش گفت: «به نظر می‌رسد امسال باران زیادی ببارد. تو كاری به كار كسی نداشته باش. در زمین‌های بلند روستا كشت كن.»
همان‌طور كه پیرمرد گفته بود، تمام تابستان باران بارید. حتی یك روز هم هوا خشك نشد. محصولات آنهایی كه در زمین‌های پایین روستا كشت كرده بودند، از بین رفت. اما كشت بهاره‌ی پسر و پیرمرد، محصول بسیار خوبی داد.
مردم با تعجب می‌گفتند:‌«نكند این پسر با ارواح و شیطان سروكار دارد!»
این شایعه به گوش شاه رسید. او فرمان داد: «این پسر باید به نزد من بیاید. اگر این قدر كه می‌گویند باهوش باشد، طوری می‌آید كه نه لباس بر تن داشته باشد و نه بی‌لباس باشد.»
پسر از شنیدن این فرمان ناراحت و غمگین شد. پیرمرد پرسید: «چه شده؟ چرا اخم كرده‌ای و ناراحتی؟ چه مشكلی داری؟»
پسر فرمان شاه را تعریف كرد.
پدر او را دلداری داد و گفت: «غصه نخور پسرم. اینكه مشكل بزرگی نیست. تور بزرگی بردار، آن را مثل لباس دور خودت بپیچ و پیش شاه برو. این طوری نه لباس بر تن داری و نه بی‌لباس هستی.»
پسر هم همین كار را كرد.
شاه با دیدن او گفت: «آفرین! تو فرمان مرا درست انجام داده‌ای.» و دستور داد با غذای خوب و خوشمزه‌ای از پسر پذیرایی كنند. بعد گفت: «ده تخم مرغ پخته به تو می‌دهم. آنها را زیر مرغت بگذار تا جوجه شوند. سه هفته هم فرصت داری. حالا برو!»
پسر با ناراحتی به خانه برگشت. پدر پرسید: «شاه چه گفت؟»
پسر جواب داد: «شاه اول خیلی از من تعریف كرد. اما بعد فرمان مشكلتری صادر كرد.»
پدر گفت: «بگو ببینم فرمان او چه بود؟ شاید بتوانم كمكی بكنم. از قدیم گفته‌اند یك عقل خوب است و دو عقل بهتر».
پسر گفت:‌ «شما نمی‌توانید كمكی كنید. شاه گفته از تخم‌مرغ پخته جوجه درآورم. آخر مگر می‌شود؟»
پدر او را دلداری داد و گفت: «نگران نباش پسرم! اگر درست و عاقلانه عمل كنی، این مشكل هم حل می‌شود. حالا بیا این تخم‌مرغ‌های پخته را بخوریم. موقعش كه رسید با كوزه‌ای پر از ارزنِ پخته، پیش شاه برو. بگو ارزن‌های پخته را بكارند تا هر وقت جوجه‌ها، سر از تخم‌مرغ‌های پخته درآوردند، از دانه‌هایی كه از ارزن پخته سبز شده، بخورند.»
پسر و پدر تخم‌مرغ‌ها را خوردند. پسر با كوزه‌ای پُر از ارزن پخته پیش شاه رفت. و گفت:‌«قربان! دستور بدهید این ارزن‌های پخته را بكارند. جوجه‌ها كه از تخم‌مرغ‌های پخته درآمدند این ارزن‌ها را كه از ارزن پخته سبز شده می‌خورند و گرسنه نمی‌مانند.»
شاه بسیار تعجب كرد و با خودش گفت:‌«عجب پسر باهوشی است! اما من از او زرنگتر هستم.» و به پسر گفت: «آفرین بر تو كه فرمان‌های مرا خوب و درست انجام می‌دهی. سه روز دیگر پیش من برگرد؛ نه پیاده و نه سواره، با پیشكشی و بدون پیشكش. اگر فرمان مرا درست انجام دادی، انعام بسیار خوبی می‌گیری، اگر نه، خونت به گردن خودت است. تو را به دست جلاد می‌سپارم.»
پسر كه خیلی ترسیده بود، با رنگی پریده به خانه برگشت.
پدر با نگرانی پرسید: «چه اتفاقی افتاده؟ چه بدبختی تازه‌ای بر سرمان آمده؟»
پسر گفت: «شاه می‌خواهد مرا بكشد. این بار دیگر نمی‌توانم نجات پیدا كنم. او اول از من تعریف كرد اما بعد فرمان جدید و بسیار مشكلی صادر كرد. شاه امر كرد سه روز دیگر به دیدنش بروم؛ نه پیاده و نه سواره، با پیشكشی و بدون پیشكش. و اگر دستورهایش را اجرا نكنم مرا از بین خواهد برد.»
پدر، باز او را دلداری داد و گفت: «نگران نباش! برای هر مشكلی راه چاره‌ای هست. حالا شامت را بخور و برو بخواب.»
صبح روز بعد، پیرمرد پسرش را از خواب بیدار كرد و گفت: «بیا تا به تو بگویم چه كار كنی». پسر نزدیك ظهر به خانه برگشت. همان‌طور كه پدرش خواسته بود، بلدرچین و خرگوش زنده‌ای با خود آورد.
پدر گفت:‌«پس‌فردا كه به دیدن شاه می‌روی، طنابی به گردن خرگوش بینداز و سر طناب را به پایت ببند. طوری راه برو مثل اینكه سوار خرگوش شده‌ای. بلدرچین را هم زیر لباست مخفی كن تا كسی آن را نبیند…»
پیرمرد به او یاد داد كه چه كار كند.
پسر به وعده‌گاه رفت. شاه تا چشمش به او افتاد، دستور داد زنجیر سگها را باز كنند. فكر كرد حالا پسر را تكه تكه خواهند كرد.
پسر با دیدن سگها، طناب خرگوش باز كرد. خرگوش فرار كرد. سگها، به دنبالش دویدند و بدون اینكه كاری به پسر داشته باشند، دور شدند.
پسر، شاه را روی بالكن دید. با غرور گفت: «من فرمان شما را انجام دادم. نه پیاده آمدم و نه سوار بر اسبی شدم. این هم پیشكش…»
با گفتن این حرف، پسر بلدرچین را از زیر لباسش درآورد و آن را به سوی شاه دراز كرد. شاه می‌خواست بلدرچین را بگیرد، اما پسر دست خود را باز كرد و به هوا پرید.
پسر گفت: «با پیشكشی و بدون پیشكش. درست همان‌طور كه فرمان داده بودید.»
شاه گفت: «آفرین! این كار را هم خیلی خوب انجام دادی. حالا بگو پدرت كجاست؟ اگر راستش را گفتی انعام خوبی به تو می‌دهم. اگر نه دستور می‌دهم جلاد تو را از بین ببرد.»
پسر جواب داد: «پدرم مرا بزرگ كرده بود. به من زندگی و عقل و هوش داده بود. نمی‌توانستم او را به دست جلادان شما بسپارم. این بود كه در خانه‌ام اتاق كوچكی ساختم. او را در آنجا مخفی كردم. پدرم زحمت و ناراحتی برای من ندارد. حتّی با راهنمایی‌ها و نصیحتهایش كمك زیادی به من می‌كند.»
بعد برای شاه تعریف كرد كه چطور با راهنمایی پدرش، دو سال محصول خوبی برداشت كرده بود؛ در حالی كه همسایه‌ها غلّه‌ای درو نكرده بودند. پسر گفت كه پدرش برای او از همه چیز با ارزش‌تر است. اگر او نباشد، زندگی برایش فایده‌ای ندارد.
شاه پرسید: «آیا پدرت در انجام فرمان‌هایی كه داده بودم، به تو كمك كرده بود؟»
پسر جواب داد: «من نمی‌توانستم بدون كمك پدرم به دستورهای مشكل شما عمل كنم.»
شاه با خود فكر كرد:« این حرف درستی است. پیرمردها، بسیار دانا هستند. باید از وجودشان استفاده كرد.»
و به این ترتیب، شاه فرمان قبلی خود را كه در مورد كشتن پیرمردها صادر كرده بود، لغو كرد.

پی‌نوشت‌ها:

نویسندگان: عبدالرحمان دیه‌جی، محمد قصاع، فتح الله دیده‌بان
برگردان: فتح‌الله دیده‌بان

۱٫ افسانه‌ی روسی؛ ملّت روس، یكی از ملّتهایی است كه اتحاد شوروی سابق را تشكیل می‌دادند.
۲٫خدمتكاران، پیشخدمتان.

منبع مقاله : 
گروه نویسندگان، (۱۳۹۲)، افسانه‌های مردم دنیا جلدهای ۱ تا ۴، تهران: نشر افق. چاپ هشتم

آموزش تایپ فارسی در Adobe Premiere Pro CC

 

آموزش تایپ فارسی در نرم افزار Adobe Premiere Pro CC

قبلا که با پریمیر کار میکردم همیشه با گذاشتن زبان فارسی داخل ویدئو ها مشکل داشتم.  تایپ فارسی در Adobe Premiere Pro CC هم اکنون توسط خود نرم افزار پشتیبانی میشود و شما به راحتی میتوانید با فونت فارسی مستقیما داخل نرم افزار تایپ کنید. بر خلاف قبلا که یک نرم افزار دیگر باید نصب میکردیم ، داخل آن فارسی را با زبان انگلیسی ویندوز مینوشتیم و داخل نرم افزار پریمیر کپی میکردیم . سپس فوت های مخصوص آن را انتخاب میکردیم و میتوانستیم به زبان فارسی دسترسی داشته باشیم. اما این روش وقت گیر بود و برای متن های طولانی در ویدئو های طولانی عذاب آور میشد. حال با آموزشی که در اختیار شما قرار خواهم گذاشت میتوانیم مستقیما داخل نرم افزار Adobe Premiere Pro CC فارسی تایپ کنیم. این آموزش روی Adobe Premiere Pro CC 2019  ایجاد شده است و مطمئنا برای ورژن های بعدی هم قابل استفاده می باشد.

 

خب مطابق عکس هایی که برای شما تهیه کردم پیش میرویم . ابتدا عکس زیر را مشاهده کنید :

 

قدم اول وارد edit  میشویم. سپس اخرین گزینه را انتخاب میکنیم. و درنهایت روی graphics  کلیک میکنیم.
قدم اول وارد edit  میشویم. سپس اخرین گزینه را انتخاب میکنیم. و درنهایت روی graphics  کلیک میکنیم.

 

با این کار ما وارد تنظیمات مربوط به تغییر زبان نوشتاری به نفع زبان فارسی میشویم! حال دوباره طبق عکس گزینه های مربوطه را انتخاب کنید :

 

دقت داشته باشید که تنظیمات بعد از اینکه یک تایتل جدید باز کنید عمل میکند.
دقت داشته باشید که تنظیمات بعد از اینکه یک تایتل جدید باز کنید عمل میکند.

 

و در نهایت میتوانید که با انتخاب یک فونت فارسی ، داخل نرم افزار بدون هیچ مشکلی فارسی تایپ کنید

 

همانطور که من در حال ساختن این ویدئو داخل نرم افزار فارسی نوشته ام.
همانطور که من در حال ساختن این ویدئو داخل نرم افزار فارسی نوشته ام.

 

این راه بسیار بهتر از راه حل دیگر یعنی استفاده از نرم افزار دوم است مخصوصا در مورد وقتی که از متن های طولانی در ویدئو میخواهیم استفاده کنیم. چون هم در وقت صرفه جویی میشود و هم کارمان راحت تر میشود.

اینهم آموزش فارسی نوشتن در adobe premier . سوالی داشتید در قسمت کامنت ها بپرسید.

 

فلیپ پینل و درمان اخلاقی

فلیپ پینل و درمان اخلاقی

فلیپ پینل و درمان اخلاقی
فلیپ پینل و درمان اخلاقی

 

امروزه فیلپ پینل را به خاطر کوشش هایی که در زمینه ی بهبود شرایط بیماران روانی انجام داده است، میشناسیم. همچنین درمان اخلاقی را نیز به او نسبت میدهند. قبل از اقدامات او بیماران روانی را در تیمارستان هایی نگهداری میکردند که شبیه به زندان بودند. آنها را زنجیر میکردند و شکنجه میداند زیرا فکر میکردند که جن و شیطان در بدن آنها وجود دارد و اعمال آنها را کنترل میکند. احتمالا اصطلاح دیوانه زنجیری را شنیده اید. این اصطلاح خود برگرفته از زمانیست که اینگونه رفتار ها با بیماران روانی انجام میشد.

 

 

نقاشی زمانی که فیلیپ پینر دستور باز کردن زنجیر ها را از بیماران زن تیمارستان پاریس داده است. بخش هایی از نقاشی سانسور شده است.
نقاشی زمانی که فیلیپ پینر دستور باز کردن زنجیر ها را از بیماران زن تیمارستان پاریس داده است. بخش هایی از نقاشی سانسور شده است.

 

پینل در سال ۱۷۹۴ به سرپرستی بیمارستان روانی بی ستر در پاریس که مخصوص بیماران روانی مرد بود انتخاب شد. برخلاف تنبیه و شکنجه که در درمان بیماران روانی و عقب مانده ذهنی در آن دوران رایج بود، پینل به دلجویی از بیماران پرداخت و برای آنان برنامه‌های تفریحی و گردش در نظر گرفت. انگیزه پینل برای خدمت به بیماران روانی این بود که یکی از دوستانش دچار کسالت روانی شد و او را به زنجیر بسته بودند. فیلیپ پینل از دیدن این منظره متأثر شد و به فکر افتاد به این بیماران کمک کند. پینل در کتاب خود موسوم به بیماریهای روانی چنین متذکر شد که دیوانگی هم نوعی بیماری است، منتهی بیماری از نوع روان نه جسم ، و باید آنها مداوا شوند. و همیشه همان توجهی را که نسبت به مداوای مبتلایان به امراض جسمی به عمل می آورد، نسبت به آنان نیز معمول می داشت.

 

یک نقاشی دیگر از زمانی که فیلیپ پینر درحال باز کردن زنجیر های بیماران است
یک نقاشی دیگر از زمانی که فیلیپ پینر درحال باز کردن زنجیر های بیماران است

 

درمان اخلاقی یا مورال تریتمنت

روشی که پینل استفاده کرد بعدها به درمان اخلاقی مشهور شد، زیرا پینل بود که زندان را تبدیل به بیمارستان کرد. پینل بعد از اینکه به عنوان آزمایش غل و زنجیر از گردن بیماران برداشت، عده ای که بیماران را جانوران می‌پنداشتند، گمان کردند که خود پینل نیز دیوانه است، اما در کمال شگفتی دیدند این آزمایش نتایج نیکوئی به بار آورد. بسیاری از مردمانی که سال‌ها بود آن‌ها را دیوانه می‌پنداشتند و کسی امیدی به بهبودی شان نداشت وقتی از بند رها شدند و در اتاقک‌های پاکیزه با آن‌ها به مهربانی رفتار شد، بهبود یافتند و از بیمارستان مرخص شدند.

 

پيشنهاد ميكنم كه ديگر مطالب روانشناسي سايت را هم در بخش بحث هاي روانشناسي ببينيد.